تبليغاتX
Generated Image اولین سایت فارسی طرفداران دارن شان ترسناک نیست
اينه آقا...اينه...

و بالاخره بعد از ماه ها ول گشتن و الافي و خوش گذرووني با كلمه ي مجاز براي آزمون عملي كچم در كچم (بر گرفته از ديالوگ هاي ماداگاسكار ۲) شديم!

جاي بسي تعجب هم براي خودمان گذاشت!

البت ناگفته نماند كه ۲ هفته ي مانده به كنكور را خر زني كرده و بدين ترتيب بود كه نتيجه ي دلخواهه حاصل گشته و موجبات شادي مارا فراهم كرده،وگر جز اين بود ما هم به جمع مردودين محترم واصل گشته و به انجمن فسردگان دل شكسته پيوست مي خورديمو از همه سمت مطرود مي گشتيم...

اما دست روزگار و زحمات ۲ هفته مانده به كنكور نتايج دلخواهه را براي ما رقم زده و همچنان موجبات شاديمان را فراهم كرده،ما را به جمع مجاز شدگان پيوست داده و باني عضويتمان در انجمن سر خوشان مقيم مركز شده،بدين صورت كه همه به سمتمان در حركتند...

باشد تا باز هم همتي كنيم و آستيني بالا بزنيم تا در آزمون عملي هم موفقيت همراهيمان كند.

پ.ن۱:آخيش راحت شديم از استرس!(چقدرم من استرس داشتم)

پ.ن۲:خطاب به صاحبان وبلاگ انجمن سرخوشان مقيم مركز(ژيلا،بهار،الهه و یاسی)هيچگونه حق كپي رايتي به شما تعلق نمي گيرد پس درخواست نفرماييد!

پ.ن۳:من از اين جمله هاي سجع مانند خيلي خوشم مياد كلي باهاشون مي حالم

پ.ن۴:دوستم تهران شريعتي قبول شدالبته آزمون اونا ۲ مرحله اي نيست خوشا به حالش!

پ.ن۵:شما نمي دونيد كارنامه ي عملكرد آزمون ما كي مياد؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:5در تاریخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  توسط sara  | 

۱۲ سال با هر خوبی و بدیش گذشت...

دواااااازده ساااااااال خیلی زیاده ها واسه خودش یه عمریه...

روز اول مدرسه با مامانم رفتم مدرسه و کلیم گریه کردم چون خیلییییی لوس بودم...

اول دبستان یه دوست داشتم اسمش مهشید بود بهترین دوستم بود اون سال... چند سال بعد هم میدیدمش اما زیاد همدیگرو تحویل نمی گرفتیم چون دوستیه ما هم تموم شده بود...توی این سال برای اولین بار از کلاس پرت شدم بیرون.از معلممون متنفر بودم اسمش ساسانی بود

دوم دبستان با یه دختری که اول دبستان ازش متنفر بودم دوست شدم.چه دختر گلی بود یادش بخیر اسمش مهتاب بوداونم واسه خودش دورانی داشت و  دوستیمون گذشتاز معلممون خوشم نمی یومد اسمش فکر کنم حجازی بود...

سوم دبستان اسم دوستم انسیه بود دختر خوبی بود چادری بود اما چند وقت پیش دیدمش از این بترکونا شده بود.از معلممون هم متنفر بودم اسمش خدادادی بود از این کپک ها بود...

چهارم دبستان با ملیکا دوست شدم هنوزم باهاش دوستم یه دختر باحال و جیگر از همون بچگی قیافش مثبت و غلط انداز بودیک بلاییه. با یکی دیگه هم دوست شدم اسمش مژگان هست هنوزم ور دل خودمه کلی دوسش دارمیادش بخیر چقدر تو اون سال تقلب کردیم همش سر امتحانا زیر میز کتاب باز می کردیم تقلب کردن ما هم از این سال شروع شداز معلممون هم متنفر بودم اسمش فراهانی بود.

پنجم دبستان با مژگان و ملیکا بودم با ملیکا قهر کردم با پرستو دوست شدم بعد دوباره با ملیکا دوست شدم عجب روزگاری بودا سر نیمکت دعوامون شد اون ول کرد رفت یه جای دیگه نشست هه... از اول سال تا آخرای سال قهر بودیم... معلممونم یادم نیست کی بود ولی از اونم دل خوشی نداشتم.

دبستان گذشت و ما تصمیم داشتیم که به هنرستان موسیقی کوچ کنیم که پدر و مادر گرام به نوعی مخالفت کردن(یعنی گفتم حالا راهنماییتو بخون تا بعد بنده هم که می دونستم راهنماییو که بخونم دیگه تمومه و باید بیخیال موسیقی بشم تن به سرنوشت دادم)و استعداد بنده سرکوب شد اینچنین شد که از هنرستان موسیقی رسیدیم به راهنمایی توحید بقل خونمون...

اول راهنمایی با ملیکا و مژی تو یه کلاس بودیم خوب بود یه دوست هم داشتم اسمش شادی بود خیییلی بچه گلی بود یادش بخیر یکی دو سال پیش یه پسره رو دیدم کپی شادی می خواستم ازش بپرسم اسمت شادی نیست؟ آخه شادی خیلی دوست داشت پسر باشه چند باریم تیپ پسرونه زد رفت بیرون...خلاصه ازش نپرسیدم اونم بد نگاه می کرد نمیدونم حالا شادی بود یا می خواست شماره بده

دوم راهنمایی با ملیکا بودم مژی یه کلاس دیگه افتاد.اون سال من پامو جای پای ۲ تا خواهرام گذاشتم و  وارد تیم بسکتبال مدرسه شدم(یکی از خواهرام تو تیم بسکتبال بود و یکیشونم قوای جسمانی) و رفتم ورزشگاه شهید عراقی اولین مسابقه رو بردیم اما دفعه ی بعد که رفتیم باختیمیادش بخیر چقدر به بهانه ی تمرین بسکتبال کلاسو می پیچوندمچه معلم ورزش گلی هم داشتیم الهی خیلی گوگول بود...

سوم راهنمایی با مژگان بودم ملیکا از محلمون رفت و اون مدرسه نیومد و از هم جدا شدیم سومم میشه گفت اولین تجربه ی خوب در مدرسه واسم به حساب میومد یه باز نزدیک بود به خاطر اینکه ناخنامو فرنچ کرده بودم اخراج بشم یکی از آنتن های کلاس لوم داد عوضی ای بود که دومی نداشت از اول دبستان منو اذیت می کرد یکی یه دونه هم بود از اون خیال پردازا که فکر می کرد اون موقع با گلزار دوسته (همون دوران خزیت گلزارم بود اتفاقا) یه دوست داشتم تو سوم اسمش مهسا بود خیلی وقته ندیدمش هنوزم دوسش دارم بس که این بشر باحالو پایه بود عاشقشم یکی دیگه هم بود اسمش نگار بود اونم خیلی دوست داشتم...

راهنمایی ام گذشت و از آنجا که قید موسیقی را برای ما زه بودند وارد دبیرستان شدیم...

اول دبیرستان... میشه گفت اولین تجربه ی تلخ بنده در کل طول تحصیلم بود.معلم های چندش ناظم های امله مدیر آشغال با این حال به هر مشقتی بود اول رو هم با مژی گذروندیم...

و از آنجا که از دوران طفولیت به نقاشی هم علاقه مند بودیم به هنرستان آزادگان کوچیدیم...

و از آنجا که در آن هنرستان رشته ی ما رو ...شونم حساب نمی کردن با هر بدبختی ای بود دوم رو گذروندیم ناظمی داشتیم که تو عمرش فقط یاد گرفته بود جیغ بزنه ابهت نداشت اما صداش رو اعصاب بود واسه همین بچه ها از دستش فراری بودن...

دوم نقاشی روز اول مدرسه:

رفتم تو مدرسه و عین این بچه اسگل ها یه گوشه وایسادم تا زنگ خورد و خلاصه بعد از زر زرای مدیر و ناظم های ملنگمون رفتیم سر کلاس کلاس با اینکه ظرفیت ۳۲ تا دانش آموز داشت اما ما در کل ۱۲ نفر بودیم. میز آخر کنار یه دختر چشم زاغ که اسمش مونا بود و همش با گوشیش ور می رفت نشستم اون روز سر دردی گرفتم که نگو و نپرس...چون با یه معلم ملنگ کل روز رو گذروندیم...

جلوی من و مونا یه دختر با موهای چتری نشسته بود به اسم عطیه از اون چوسااسمش عطیه بود.

اون ور یه دختر با موهای بافته شده کنار یه دختر بور با موهای کوتاه چتری نشسته بودن اسم اولی مرجان بود(که حالا خیلی باهاش دوستم)و اون یکیم ملیکا.جلوی اونا یه دختر چندش (از اولین نگاه شناختمش)کنار یه دخترکه قیافش یه کم ملنگ میزد نشسته بود اولی پگاه و دومی هم مهسا(که الان خیلی دوسش دارم)

اون طرف دو تا دختر کم حرف به فاصله ی یه نیمکت از هم نشسته بودن ژشت اونا یه دختر چاق که همش داشت با دوست پسراش حرف می زد نشسته بود ژشت اونم یه دختر دیگه به اسم نگار بود که تغییر رشته داد و رفت...

من تنها میشستم که یه روز سر مدل مو سر صف بهم گیر دادن و بعد از اون با مرجان دوست شدم و من و مرجان و ملیکا و مهسا یه اکیپ۴ نفره با هم دوست شدیم که بعد عطیه و یکتا  به ما پوستن و کم کم جمعمون صمیمی شد اما هممون هنوز از پگاه بدمون میومد گذشت و رابطه ی ما صمیمی تر شد مخصوصا من و مرجان با هم مهسا و ملیکا با هم و عطیه و یکتا هم با هم اما ما ۶ نفر در کل بیشتر با هم جور بودیم...سال خوبی بود...

سال سوم هم من ۱ ماه به دلیل عمل جراحی ای که داشتم پیچوندم و مدرسه نرفتم و با اینکه دو سه هفته ی اول درد داشتم اما کلی بهم حالید

و این چنین شد که ما داریمبه متحانات خرداد گرفتن دیپلم کار آموزی و دادن کنکور نزدیک میشیم در حالی که ۱۲ سال تحصیل رو به پایان رسوندیم...

دیدین؟ همش تو یه پست تو یه وبلاگ جا شد همه ی اون ۱۲ سال همش...

عین باد گذشت گر چه زیاد خوب نگذشت...

اینم نمایی از کلاس دوم نقاشی همراه با فشن

تموم شد...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:29در تاریخ جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388  توسط sara  | 

من در میان شما باشم یا نباشم، این وبلاگ را گرامی دارید؛ در آن، نظرات خوش بنگارید و آن را راهنمای خویش انگارید،  چون فانوس دریایی در امواج پرتلاطم روزگار، ستاره قطبی در بیابانهای شوره‌زار، شمشیر تیز و آبدار در کارزار، عسل شیرین در اوقات تلخ و زهرمار؛  چون اصول سون تزو، چون منشور کوروش، چون یاسای چنگیز، این وبلاگ، شما را رهنما خواهد بود.

به مفاهیم آن دست یازید، دنیای خود را با آن بسازید، و در شاهراه خوشبختی بگازید.

متون آن را به عنوان دروس چهار واحدی، در مقطع کارشناسی ارشد، توسط اساتید مجرب، به تشنگان دانش بیاموزید. لازم است استادان نسبت به مفاهیم عالی این وبلاگ توجیه، و ذهنشان توشیح گردد.

برگرفته ازوبلاگ دلپاک

خب شتریه که در خونه ی هر کسی می خوابه حالا چه دیر یا چه زود

یکشنبه بستری دوشنبه عمل سه شنبه یا بهشت یا جهنم یا بیمارستان...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:17در تاریخ جمعه چهارم بهمن 1387  توسط sara  | 

فضای مرگ

هرسال بازیهای زیادی به بازار میاد....

اکشن...استراتژی...ترسناک..اول شخص تاکتیکی.....نقش افرینی و.......

من بازی هایی که بازی میکنم معمولا تو ۲ گروه اخرن.

از بازیهای ترسناک بیزارم (چون میترسم)چون هیچ چیزی برا گفتن ندارند.

سردسته ی ان بازی ها هم RESIDENT EVIL(1.2.3.4.5هست.

ولی چندروز پیش پول دوست ترین شرکت بازی سازیه دنیا EAبازیی عرضه کرد که نظر همه حتی من رو به خودش جلب کرد(۱ سالی هست که هر ماه ۱ یا ۲ تیزر از این بازی میاد.داستانtanhaee بازی درباره ی مهندسی به اسمه ای زاک هست.در اینده تمام معادن زمین به اتمام رسیده و انسان به وسیله ی کشتی های فضایی به سیاراته دیگه رفته.ای زاک به وسیله ی یک استار کرفت با یک تیم نیروی ویژه به سمت شیمارو یکی از این کشتی ها که درخواست کمک کرده میرن........

جو بازی بسیار سنگین...سرد...تاریک و وحشتناک هست

جوری که من الان که ان پست رو تایپ میکنم از هیجان بازیدستام داره میلرزه(۵ دقه پیش از بازی اومدم بیرون)

حتما بگیریدش و بازیش کنید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:18در تاریخ جمعه دهم آبان 1387  توسط   | 

خيلي كتاب خوندم تا اينارو فهميدم

ماياها سرخپوستان آمريكاي مركزي بودند كه تمدن پيشرفته ي آن ها با تسخير مكزيك و آمريكاي مركزي به دست اسپانياي ها در قرن شانزدهم منقرض شد.
شهر هاي سنتي بسياري با اهرام كاخ ها و مجسمه هاي بسيار زيبا براي مراسم و آييني خاص ساخته شده بود. اين شهر ها مسكوني نبودند و فقط براي مراسم بود. ماياها به صورت جوامعي كشاورز در اطراف اين شهر ها زندگي مي كردند. حداكثر جمعيت آن ها 2 ميليون نفر بود.
ساليان سال دانشمندان فكر مي كردند كه ماياها قومي صلح جو بودند اما شواهد و مدارك جديدي كه به دست آمده نشان مي دهد كه قومي وحشي بودند. زندانيان و اسرا به شدت شكنجه شده و و يا براي خدايان قرباني مي شدند.(مراسم مذهبي آن ها با قرباني انسان ها انجام مي شده(
در نيمه ي قرن شانزدهم ماياها نيز توسط اسپانيايي ها مانند قوم ازتك منقرض شدند.
تمدن مايا در زمينه ي ستاره شناسي،معماري،آمار،مجسمه سازي و خط هيروگليف پيشرفته بود.
تقويم آن ها بسيار پيچيده تدوين شده بود. در بعضي از  در بعضي از داستان ها فیلم ها و بازیها ی ویدیو یی و...نوشته شده كه اين قوم تا حدود 10000 سال قدمت دارشته همانند مصر و تخت جمشيد. این تمدن به كمك موجودات ناشناخته ساخته شده. انكار اين قضيه خيلي راحت است چون حتي دانشمندان وارد اهرام مايا نشدند(فرضيه اي است كه دروازه اي به سوي دنيايي ناشناخته مردگان يا سياره اي ديگر در اين معبد ها وجود دارد.ولی شاید قادر مطلق حیاتی در اونطرف کا ینات افریده و سالها پیش ادنها به سیاره ی ما امدن و الان هم................ولی واقعا خدایا ما چرا افریده شدیم.....حدفمان چیست ....از کجا می اییم و به کجا میرویم؟؟؟؟؟
 

 در ادامه ی ممطلب می تونید عکس های معابد ماهایا ببینید

www.sobers.blogfa.com

وبلاگ شخصيه من كه تازه ساختمش.


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:16در تاریخ چهارشنبه یکم آبان 1387  توسط   | 

در سال 1965 در يك ظهر تابستان پرستاران يك بيمارستان در ايالت آلوها Aloha آمريكا شاهد هجوم ناگهاني نظاميان به آن بيمارستان بودند . كل بيمارستان و همه بخشها در عرض فقط 5 دقيقه پر شد از سربازان تا دندان مسلح . براي رفتن به هر اتاقي نياز به اجازه فرمانده بود .
فرمانده سربازان سرهنگ چالز مورتي به سربازان دستور اكيد داده بود كه هيچ شخصي حق ورود و يا خروج از بيمارستان را ندارد . حدود 20 دقيقه بعد پس از بحث هايي كه ميان فرمانده و مدير بيمارستان آقاي دكتر سوهانگ انجام شد طي يك تماس بيسيم فرمانده دستور آمدن آمبولانس را صادر نمود.
در كمال حيرت يك آمبولانس نظامي طي تدابير شديد امنيتي ظاهر ميشود و دو برانكارد از آنها خارج يشود و مستقيم وارد اتاق جراحي ميشود.
تعجب پرستاران از اين بود كه حتي حمل برانكارد را خود سربازان انجام دادند و تا 5 دقيقه هم در اتاق ماندند- اجسادي مانند جسد بچه (12 تا 15 ساله) روي برانكارداها بود البته خود اجساد ديده نميشد زيرا درون يك كيسه بودند.
پس از 5 دقيقه 4 پزشك جراح به اتاق وارد ميشوند و 2.30 دقيقه درون آن ميمانند . در اين مدت تدابير شديد امنيتي بر بيمارستان حاكم است . حتي اجازه تماس هيچ يك از افراد به خارج از بيمارستان داده نميشود.
پس از خروج پزشكان از اتاق عمل همه شاهد قيافه هاي درهم و متعجب و وحشت زده آنها ميشوند اما كسي را ياراي سخن گفتن نيست . پس از 5 دقيقه دوباره همان برانكاردها به آمبولانس نظامي برگشت داده ميشود و پس از 20 كل بيمارستان تخليه ميشود .
اما وضع عجيبي بر بيمارستان حاكم است آن 4 پزشك بشدت زير سوال همكاران قرار دارند . زنگهاي بيمارستان به صدا در آمده و بلافاصله موجي از خبرنگاران و روزنامه نگاران به شهر و بيمارستان سرازير ميشود.
پزشكان هيچ كدام حاضر به پاسخ گويي نيستند اما در برار فشار بيش از حد همكاران نخستين حرفها ظاهر ميشود.
جوانتيرن پزشك يعني دكتر استوارت از موجوداتي حرف ميزند كه بشكل آدم هستند اما با صورتي كشيده و كله اي بمراتب بزرگتر از حد معمول .
آنها رو بافت هاي بدن اين موجودات آزمايشهايي انجام داده اند كه تركيب آن را بسيار شبيه بدن انسان ديدند.
گوشت و پوست درست مانند انسان فقط بجاي استخوان چيزي مانند غضروف قرار دارد.
شكل ضاهر مانند انسان دو پا و دو دست اما با تمايز هاي اساسي - پاهايي كشيده و لاغر مانند - دستاني دراز - گلويي بدون هنجره و چشماني درشت تقريبا 4/1 صورت را اشغال كرده.
اما ديگر هيچ چيزي بروز نميكند . پزشكان ميگويند به آنها اكيد دستور داده شده كه حق هيچ گونه اظهار نظري را ندارند.(اما بلاخره خبر درز ميكند)
از آن روز به اين طرف خيلي حرفا زده شده اما يك حرف بسيار جدي و مستند است .
درست شب قبل از حادثه يك اتفاق عجيب مردم را به بيرون از خانه هايشان ميكشد.
در افق دور دست حدود ساعت 5 بعدازظهر در آسمان انفجاري مهيب رخ ميدهد ، انفجاري كه صداي آن در منطقه بوضوح شنيده ميشود - نيروي هوايي آمريكا آن را سقوط يكي از هواپيماهاي خود اعلام ميكند . اما مردم از نور بسيار شديد تر خبر ميدهند چيزي مانند انفجار اتمي در آسمان.
------------------
پس از اين ماجرا تحقيقات گسترده اي توسط افراد و روزنامه نگاران انجام گرفت كه طي آن يكي از روزنامه نگاران مجله ورلد ساينس به نام بيل كاراگ به حقايقي پي برد كه با طرح گوشه هايي از آن اقدام به افشاگري نمود.
اين روزنامه نگار كه برادرش در نيروي هواي امريكا كار ميكرد از طريق او از اين قضيه آگاه شد كه درست روز انفجار رادارهاي نيروي هوايي علايمي را نمايش دادند كه در آن شيي نسبتا بزرگ در محدوده فضايي هاوايي درحال پرواز ميباشد پس از اعلام و اخطارهاي مكرر به اين نتيجه ميرسند كه اين شي خارج از برنامه هاي عادي پرواز در آن مكان قرار دارد لذا بلافاصله سازمان جاسوسي آمريكا و دفتر رياست جمهوري از اين امر آگاه ميشوند . بلافاصل جنگنده هاي(2 جنگنده) نيروي هوايي براي شناسايي شي اقدام به پرواز ميكنند .
در پرواز هاي انجام شده در صورتي كه رادار ها همه وجود شيي را نشان ميدادند ولي هيچ چيز ديده نميشد اما خلبانان اظهار ميدارند توده ابري بزرگ و سفيد درست در منطقه نمايش داده شده در رادار ظاهر شده است و بصورتي مرموز حركت مينمايد. يكي از خلبانان به نام جاناتان هوك در اقدامي به سوي ابر حركت ميكند و بقيه داستان را از زبان خلبان جنگنده ديگر شنيدنيست:
جاناتان باهام تماس گرفت و گفت من ميخوام برم ببينم اين چيه ، بهش گفتم براي اينكار لازمه ارتفاعت رو خيلي تغيير بدي بهتره قبلش نظرت رو به فرماندهي بگي و اونم با برج تماس گرفت و كسب اجازه كرد. بعد از چند ثانيه بهش گفتن بره و داخل ابره بشه چرا كه فرماندهان و سازمان سيا فكر ميكردند يكي از هواپيماي جاسوسي و مدرن روسي هست كه با استتار خودش درحال جاسوسي هست .بلافاصله جاناتان به سمت ابر ميره شايد چيزي حدود 500 متري ابر كه ميرسه ناگهان يه چيزي مثل رعد و برق ميزنه و به هواپيماي جاناتان اصابت ميكنه . هواپيماي جاناتان در يك لحظه بصورت كامل نابود ميشه و من هم خبر رو به مركز ميدم كه دستور بازگشت سريع رو بهم ميدن. ديگه نفهميم چي شد .
-----------------
بيل به دنبال بقيه ماجرا بود تا اينكه بعد از گذشت يكسال يك شب كسي بهش زنگ ميزنه و بهش ميگه حاضر هست اسناد و مداركي راجب اون روز ارايه بده و جلوي يك كافه قرار براي ساعت 10 شب گذاشته ميشه.
ساعت 10 شب درست جلوي كافه فقط بيل رفته بوده و چيزي حدود يك ربع صبر ميكنه تا اينكه از طريق گارسون كافه بهش خبر ميدن تلفن باهاش كار داره . پشت تلفن همون شخص به اون ميگه سراغ سطل آشغال بره و توي سطل كيفي هست ميتونه برش داره و سريع هم از محل دور بشه.

مدارك داخل كيف از حقيقتي پرده برميداشت كه هرگز براش قابل تصور نبود. بله نيروي هوايي آمريكا پس از انفجار هواپيماي جاناتان اقدام به اعلام وضعيت جنگي ميكنه و سه موشك رو به سمت ابر نشانه گيري ميكنه و شليك ميكنه كه يكي از موشكها با شي برخورد ميكنه و اون انفجار بزرگ (هموني كه مردم ديدند) رخ ميده . بلافاصله نيروي دريايي به محل اعزام ميشه تا باقي مانده شي رو جمع آوري كنه و به پايگا بياره تا بررسي كنن اما با كمال تعجب فقط يه جعبه حدود 3 متري يافت ميكنن كه توش دو تا آدم نما قرار داشته كه مرده بودند .
اما اين خبرنگار شجاع درست فرداي اون روز بصورت مرموزي كشته شد(ماشينش ته دره پيدا شد در صورتي كه الكل خونش بالا بوده) ولي اين خبرنگار با زيركي تونسته بود قسمتي از اطلاعات بدست آورده رو قبل از مرگش به آدرس پستي نامزدش بفرسته كه اونها بعدا توسط ايشون منتشر ميشه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:25در تاریخ پنجشنبه یازدهم مهر 1387  توسط sara  | 


گزارش DIA و بازتاب رویداد

مدارک مربوط به این رویداد به خوبی توسط «سازمان اطلاعات دفاعی ایالات متحده ی آمریکا» موسوم به DIA جمع آوری و تایید شد و نسخه هایی از گزارش آن برای کاخ سفید، وزارت کشور، ستاد مشترک ارتش، سازمان امنیت ملی (NSA) و سازمان جاسوسی مرکزی (CIA) ارسال شد.

همراه گزارش DIA، فرمی وجود داشت که به ارزیابی کیفیت گزارش مربوط می شد. در این برگه تایید شده بود که:

الف) شئ مورد نظر را شاهدان متعددی که در نقاط مختلفی مانند شمیران، مهرآباد و بستر یک دریاچه خشک قرار داشتند، از چشم اندازهای متفاوت (زمین و آسمان) دیده اند.

ب) بسیاری از این شاهدان اشخاص معتبری بوده اند (ازجمله یک تیمسار نیروی هوایی، خدمه ی آموزش دیده ی پرواز، و یک متصدی مجرب برج مراقبت).

ج) مشاهدات بصری توسط رادارها نیز به تایید رسیده است.

د) سه فروند هواپیمای دیگر، رخ دادن آثار الکترومغناطیسی مشابهی را گزارش کرده اند.

ه) عده ای از خدمه ی پرواز، دچار برخی از آثار فیزیولوژیک (مانند مختل شدن دید شب به دلیل درخشندگی شئ مورد نظر) شده بودند.

و) قابلیت های رزمایشی مشاهده شده در شئ پرنده ی ناشناس، حالتی شگفت انگیز داشته اند.

بروید به ادامه ی مطلب....


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:3در تاریخ پنجشنبه چهارم مهر 1387  توسط eblis  | 



28 شهریور 1355 را به یاد بسپارید

سال ها پیش، پیش از آنکه انقلاب اسلامی ایران روی دهد، رویدادی در تهران رخ داد که هم اکنون به عنوان «یکی از 10 پرونده ی برتر مربوط به مشاهده ی اشیاء پرنده ی ناشناس در جهان»مطرح شده است. در این حادثه، هواپیماهای جنگنده ی ارتش ایران و « یک شئ پرنده ناشناس» تا مرز درگیری پیش رفتند.....

دکتر عطاءا... جعفر آبادی (فرهی منش)
بروید به ادامه مطلب









ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:58در تاریخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  توسط eblis  | 

دیدم بحث راجب یوفو و حیات در نقاط دیگر جهان است بهتر دیدم آخرین اخبار رو در اختیار دوستان قرار بدم.
:
:
این روزها ناسا پروژه ی تحقیقاتی مریخ را با تاکید فراوان پیگیری میکند.
هفته ی گذشته متخصصین ناسا از بدست آمدن مدارک بی چون و چرایی در اثبات وجود آب در سیاره ی قرمز خبر دادند(مریخ پرسپولیسیه). مریخ پیمای ققنوس (phoenix mars lander) نمونه هایی از خاک سخت شده ی مریخ را در معرض گرما قرار داده و تبخیر آب از آن را ثبت کرده است. و بالاخره پس از گذشت سالها تئوری وجود آب در مریخ به شواهد عینی دست یافت.
با این حال این موضوع این نکته که متخصصین ناسا  تمام اکتشافات بدست آمده از تحقیقات در مریخ را روشن سازی نمیکنند تحت الشعاع قرار داده است.
به گزارش خبرگزاری اینسپکتر در یک هزارم قطره ی آب میتوان حیات یافت ولی ناسا از پاسخ دادن به این موضوع خودداری میکند و جالب اینجاست که این موضوع را رد هم نمیکند و در پاسخ به این سوال که آیا در آب کشف شده حیات وجود داشته یا خیر تنها سکوت میکنند.
:
:
خب هرجا آب باشه زندگی هم هست حالا بازم کسی هست که احتمال وجود موجوداتی فرا زمینی رو رد کنه؟
حتما لازم نیست این موجودات باهوش تر از انسانها باشند ولی میتوانند شکلی جدید از حیات را به وجود آورده باشند.
اگر مایل به دیدن چند عکس از این مریخ پیما هستید به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:6در تاریخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387  توسط eblis  | 

با سلام بر تمامی ترس آفرینان (برگرفته از فجر آفرینان) من جواد هستم و زین پس با شناسه ی ابلیس به اعضای تیم ملی وحشت پیوسته و در ارثه ی ماوراء الطبیعه اعضای این تیم را همراهی خواهم کرد
به امید روزی که دلیلی برای ترسیدن وجود نداشته باشد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:35در تاریخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  توسط eblis  | 

سلام

از آنجایی که بحثمون به یوفو کشید بنده یه سرچی زدم و این مطالب گیرم اومد امیدوارم استفاده کنین

اول یه کلیپ می زارم

کلیپ

 توی این کلیپ که در بم گرفته شده دو تا... نمیذونم چی بگم خودتون برید ببینید

و...

مشاهده بیش از شصت هزار بشقاب پرنده و اختفای اسرار ساخت و روش کار آنها از سوی سازندگان و استفاده کنندگان این شی سبب شده است تا بشقاب پرنده بصورت یک معمای غامض و لاینحل جلوه‌گر شود. اشیای مشاهده شده در آسمان یا در روی زمین را که تعبیر و تفسیر رفتار ، حرکت ، نمای ظاهری ، نورافشانی و سایر ویژگیهایشان در چارچوب دانش ما ، مشکل یا غیر ممکن به نظر آید و یا ظاهرا چنان نشان دهد که فناوری آنها نتواند فناوری زمین باشد یوفو (UFO) می‌نامند. کلمه یوفو از ترکیب حرق اول نام انگلیسی این اشیاء یعنی Unidentified Flying Objects ، گرفته شده و معادل فارسی آن "اشیای پرنده ناشناخته" است.

این اشیاء را بشقابهای پرنده (Flying Saurars) ، اشیاء مرموز آسمان (Sky’s Mystenous Objects) ، اشیاء فضایی نامتعارف (Unconventional arial Objcts) و نامهای دیگر نامیده‌اند. این نامها بویژه اصلاح بشقاب پرنده و برداشت مردم از ماهیت و منشأ آن توسط مطبوعات عنوان و منتشر و متداول شده است. در جامعه علمی از اصلاح بشقاب پرنده برای اشیاء یاد شده استفاده نمی‌شود، زیرا همه آنها به شکل بشقاب نیستند. اطلاعات جمع آوری شده درباره بشقابهای پرنده در چند دهه گذشته ، شامل عکس ، مشاهده راداری ، شواهد عینی و اثرهای بجای مانده روی زمین یا محیط اطراف محل فرود این شی پرنده ، همه دلالت بر وجود آن می‌کنند.

تاریخچه بشقاب پرنده
در اسناد تاریخی بطور وضوح ، مطلبی درباره بشقاب پرنده یافت نمی‌شود، مطالبی که در اسناد تاریخی به عنوان پدیده‌های غیر متعارف نام برده شده‌اند، همان پدیده‌های آسمانی هستند. اگر چه باستان شناسان ، در گوشه و کنار جهان ، اشکالی را یافته‌اند که تا آنها را به عنوان تصویر سفینه‌های انسان ماورا زمین قلمداد می‌کنند، این برداشتها درست نیست. بشقاب پرنده‌های زیادی در سال 1276 (1897) در آمریکا دیده شده‌اند. مردم آنها را کشتی هوایی (Air ship) می‌نامیدند، که شبیه دیژیرابل بودند (Dirigeable) بودند. بشقابهای پرنده به مفهوم امروزی آنها ، ابتدا از سال 1322 (1943) تا پایان جنگ جهانی دوم مشاهده شده‌اند که همان فوفایتر (Foo Fighter) آلمانیها بودند.
در روزنامه‌های 22 آذر 1327 (13 دسامبر 1944) ، گلوله‌های نقره‌ای شناور در هوا ، که متناوبا خاموش و روشن می‌شدند و هواپیماهای شکاری و بمب افکنها را تعقیب می‌کردند، سلاحهای جنگی نازیها معرفی شدند. درست در زمانی که فناوری ساخت موشک و هواپیما به مرحله‌ای رسید که امکان سفرهای فضایی را بطور واقعی متصور کرد، فعالیت بشقابهای پرنده بطور ناگهانی افزیش یافت. روز جهانی بشقاب پرنده را باید 2 تیر 1326 (14 ژوئن 1947) در نظر گرفت، زیرا در بعد از ظهر این روز بود برای نخستین بار بعد از جنگ جهانی دوم ، گزارش مشاهده بشقاب پرنده در مطبوعات ایالات متحده آمریکا چاپ شد و از این روز صحبت بشقاب پرنده میان مردم شایع شد. مشاهده بیش از بیش بشقاب پرنده در کشورهای مختلف جهان در سال 1326 (1957) سبب شد تا این سال را "سال جهانی بشقاب پرنده" نام گذاری کنند.

ماهیت بشقاب پرنده
بررسی گزارشهای مشاهده بشقاب پرنده توسط افراد مطلع و آشنا ، فقط معتبر است. زیرا ، بسیاری از کسانی که مدعی مشاهده بشقاب پرنده شدند، اشیاء یا پدیده‌های شناخته شده را به عنوان بشقاب پرنده تلقی کردند. مشهورترین و آشناترین این اشیاء یا پدیده‌ها عبارتند از: موشکهای پرتاب شده توسط هواپیما ، ماهواره‌های برخاسته از زمین ، شهاب ، قطعات شهاب سنگ خرد شده که با انمعکاس نور خورشید روشن دیده می‌شوند، روشن شدن ابرهای ارتفاع پایین توسط خورشید ، طبقات موشکهای حامل ، نورهای به رنگهای مختلف حاصل از سوختن ماهواره‌ها در جو ، گلوله‌های منور نظامی ، هواپیماهایی که فرود آمدنشان را علامت می‌دهند، بالونهای آزمایش ، کره‌های درخشان یا قرصهای براق و روشن حاصل از انعکاس نور توسط سطوح خارجی هواپیماهای مدرن ، دنباله بخار هواپیماها ، سطح بالونهای آزمایشی و هر سطح صیقل داده شده ، حشراتی که در ارتفاعات خیلی بالا پرواز می‌کنند، پرندگان ، هاله نورانی اطراف خطوط سیمهای انتقال برق فشار قوی در اثر احاطه شدن با کریستالهای یخ در زمستان ، سیارات ، ستاره‌های درخشان ، نورافکن ، اعلانات نورانی بدنه هواپیما ، امواج انعکاس یافته رادارهای دور برد روی صفحه رادار (در اثر تغییرات محلی جو) ، هواپیماهای بدون خلبان ، سراب نوری جو ، سراب الکترونیکی یونوسفری ، کاغذ سفید سرگردان در هوا که در اثر تابش نور خورشید درخشان دیده می‌شوند، حباب کف و غیره.

از میان اشیاء و پدیده‌های فوق الذکر ، هیچ شی به انداره سیاره زهره به عنوان بشقاب پرنده گزارش نشده است. دلیل این است که ظهور ، قطر زاویه‌ای ، رنگ ، قرمز شدگی تدریجی ، تغییر ظاهری شکل و رنگ هنگام مشاهده با دوربینهای دو چشمی با تلسکوپهای کوچک سبب غیر طبیعی جلوه دادن سیاره زهره می‌شود. از پدیده‌های جوی دیگر که باعث ایجاد تصورات خیالی می‌شوند، بادهای شدید و خشن هستند.

فعالیتهای غیر عادی خورشیدی و پدیده‌های مختلف جوی در لایه‌های مختلف جو ، شفق قطبی ، گردبادهای کوچک و ... را می توان نام برد. ملاحظه می‌شود که پدیده‌ها و اشیاء گوناگونی به عنوان بشقاب پرنده می‌تواند جلوه‌گر باشد. از میان آنها فقط تعداد کمی مربوط به بشقاب پرنده به مفهوم واقعی است. دلیل گزارشهای نامربوط به بشقتاب پرنده ، بیشتر از عدم آشنایی مشاهده کنندگان با پدیده‌های طبیعی و عدم اطلاع آنها از وجود اشیاء موجود در فضا و جو زمین ناشی می‌شود.

مشخصات کلی بشقاب پرنده
بشقابهای پرنده صورتهایی از یک شی با پیچیدگی متغیر است و معمولا از شکل هندسی کروی مشتق می‌شوند و به شکل دیسک ، بیضوی (شبیه به توپ راگبی) ، دوکی ، استوانه‌ای و مخروطی دیده شدند. بیشتر آنها به شکل بشقاب با قطری حدود 7.5 متر و با گنبدی به ارتفاع 1.5 تا 1.8ر در وسط بودند. بشقابهای پرنده قادرند به سرعت ابعاد خود را تغییر دهند. بشقاب پرنده شی کاملا مجهزی است که شکل سطح قابل مشاهده آن نقش ثانوی در پرواز دارد و معمولا فاقد بال و چرخ است. این اشیاء وقتی از فاصله نزدیک مشاهده می‌شوند، دارای ابعاد نسبتا کوچک ، غالبا کوچکتر از 20 متر هستند، ولی ابعاد انعکاسی راداری آنها تقریبا به اندازه یک هواپیمای جت بوتینگ 707 است.

بشقابهای پرنده ، معما بصورت دسته جمعی پرواز می‌کنند، ولی بصورت انفرادی نیز زیاد دیده شده‌اند. آنها ، گاه در فضا به قطعات کوچکتر تقسیم می‌شوند و در چندین مورد هم قطعات کوچک نورانی بهم پیوسته و شی واحدی را بوجود می‌آوزند. ازعجایب اینکه ، بشقابهای پرنده قادرند بطور ناگهانی و آنی خود را از نظرها ناپدید کنند. بشقابهای پرنده قابلیت ساکن ایستادن در هوا را دارند و می‌توانند شتاب و سرعت زیاد را داشته باشند. از ویژگیهای جالب و جذابشان نور افشانی آنها می‌باشد. گزارشها نشان می‌دهند که آنها در دو فاز مختلف تاریک و روشن مشاهده می‌شوند، اغلب روی زمین می‌نشینند، گاه چنان آرام می‌نشینند که گویی روی قشری از مه آرمیده‌اند.
از ویژگیهای دیگرشان ، وجود یک یا چند سرنشین در آنهاست که معمولا مایل به مشاهده شدن نیستند. سرنشینان بشقابهای پرنده مجهز به دستگاهی با توانایی تابش پرتوهایی هستند که از میان اشخاص و دیوار عبور می‌کند. سرنشینان قادر به پرواز بوده ، اصابت تیر را احساس نکرده و متقابلا می‌توانند مشاهده کنندگان را فلج کنند. در برخی گزارشها آمده که سرنشینان شبیه انسان هستند. بشقابهای پرنده در پرواز در ارتفاعات کم و یا در روی زمین اثرهایی بر دستگاههای ساخت بشر و محیط اطراف بر جای می‌گذارند. بشقابهای پرنده از تواناییهای هواپیماهای مدرن کاملا آگاهند، از اینرو فاصله خود را اسلحه هوایماها و توپهای ضد هوایی طوری حفظ می‌کنند تا هموراه در خارج از برد موثر آنها قرار گیرند و می‌توانند کلیه سیستمهای الکترونیکی و موتوری و راداری و ... هواپیماها را از کار بیاندازند.
مشاهده کنندگانی که به بشقابهای پرنده خیلی نزدیک شدند، در معرض آثار رادیواکتیو قرار گرفتند. به علاوه ، این اشیاء قادرند رادار را به موقع حس و خنثی نمایند و مانع قفل شدن رادارهای کنترل آتش شوند و در دید رادارهای دور برد واقع نشوند. سرنشینان بشقاب پرنده مجهز به سیستم مولد نیروی دافعه قابل حمل‌اند، که پرواز و شناور شدن آنها را در فضا ممکن می‌سازد. به علاوه ، پدیده‌های عدم اصابت گلوله به دستگاه و سرنشینان آن به کمک میدان دافعه قابل توجیه‌اند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:23در تاریخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387  توسط sara  | 

توي نظر سنجيهاي مطالب سارا .شايد فقط ۵٪ از شما دوستان درست درباره ي عكس يا مطلب نظر داده باشين.....

بيشتر شماها ميگين كه اين يوفو ها براي جنگه جهاني .....براي فلان ارتش ....و........

در گوشه كناره دنيا بعضي وقتها درباره ي شعيهاي ناشناخنه ي پرنده مطالب.عكس و......كه شايد هم واقعي نباشن....و شايد هم واقعي!ما هيچ وقت نميتونيم  بگيم اين يوفوها *مطعلق به ارتش كشوره خاصي چون در حال حاضر سريع ترين جت جاسوسي جت هايپر سونيك بدون سرنشين و با سرعت ۱۲۰۰۰۰KMدر ساعت است..و بهترين جنگندهدنيا هم  F-22 RAPTOR است كه هردوي انها *مطعلق بهU.S ARMY ميباشد.....

 هردوي اونا با 2 توربين كار ميكنن.پس 2  تونل هوا براي اونا لازم هست و همه ي يوفو ها هم گرد هستن.يعني ما هنوز به اين تكنولوژي دست پيدا نكرديم پس اين نظريه رو روش خط ميزنيم.....بقيشو بعدن ميگم........HYPERSONIC STEALTH JETF-22 RAPTOR

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:43در تاریخ یکشنبه هفدهم شهریور 1387  توسط   | 

سلام من بهمن هستم..نویسنده ی جدیده وبلاگ..و متولده ۱۹۹۲......

اميدوارم  مطالبي كه مبنويسم رو دوست داشته باشيد....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:58در تاریخ شنبه شانزدهم شهریور 1387  توسط   | 

سلام امروز يه عكس ميزارم

خب نظرتون چيه؟ شبيه بشقاب پرنده هاي فيلم هاي تخيلي نيست؟

البته شايد اين تخيلي نباشه

شايد فضايي ها ساختنش هوم؟

اما مي تونه ساخته ي دست انسان هم باشه نه؟

كسي چه مي دونه فقط اونايي كه تو اين عكس هستن شايد بدونن

از اين بشقاب پرنده ها زياد پيدا مي شه من يه بار اين عكسو به برادرم نشون دادم و اون گفت بابا اينا همش چرته جديدا مشخص شده كه اين بشقاب پرنده ها رو آلمان در جنگ جهاني ساخته

بازم كسي چه مي دونه؟

اگه دقت كنين مي بينين كه اين عكس قديميه از روي لباساشون

اما يه چيزي كه همچنان منو مجبور مي كنه كه يقين داشته باشم موجودات فضايي وجود دارن اينه كه چرا اين دنيا اينقدر بزرگه؟ مگه ميشه فقط ما اينجا باشيم؟ شايد بگيد كه خداوند همه ي اين ها رو براي ما آفريده و ما كم كم با پيشرفت تكنولوژي به همه ي دنيا سري مي زنيم و در همه جا پخش مي شيم...منظومه ها...كهكشان ها... اما يه سوال مگر اين نيست كه ما در حال نزديك شدن به آخر الزمانيم؟ و حالا كه هنوز نميتونيم حتي به نپتون يا پلوتون سفر كنيم چطوره كه قبل از رسيدن پايان هستي كه اين طور كه محققان ميگن نزديكه مي خوايم انقدر پيشرفت كنيم كه جهان هستيو ببينيم در در همه جاي آن سكني گزينيم؟

ولي بازم كسي چه مي دونه؟

آيا موجوداتي به اين شكل وجود دارند؟

چرا هميشه در همه ي فيلم ها و سريال هايي كه در اين مورد ساخته شده موجودات ناشناخته ي فضايي به اين شكل طراحي مي شوند؟

در فيلم نشانه ها اثر ام نايت شيامالان (پيشنهاد مي كنم كه هر چي فيلم ساخته رو ببينيد) چشماني بزرگ و سياه و سري كشيده و بي مو و قدي بسيار بلند و هيكلي عضلاني شكل ظاهري اين فضايي هاست .

 

خيلي نشانه هايي است كه ميگه مردم دنيا باور دارند كه فضايي ها داراي چنين فيزيك بدني اي هستند در كارتون ها...در فيلم ها...در اسباب بازي فروشي ها... حتي كساني كه به وجود اين موجودات معتقد نيستند اگر يه نقاشي بهشون از همين شمايل نشون بديم ميفهمن كه اين نقاشي از يك آدم فضايي كشيده شده كه در مغز نقاش بوده چرا؟

بازم بر مي گرده به همون قيافه و شكلي كه ما براي فضايي ها ترسيم كرده ايم و همه ي دنيا باورش كردن حالا چه وجودشون صحت داشته باشه چه نداشته باشه البته من هيچ وقت نمي گم كه فضايي ها اين شكلي هستند چون نه خودم ديدم نه ديگران و هيچ منبعي از وجودشان نمي گويد البته شايد جزو اسرار محرمانه سازماني چيزي پيدا بشه  كي مي دونه؟

نميدونم اولين بار كي يه موجود فضايي كشيد كه اينطور مرسوم شد فكر مي كنين كه اون يه آدم فضايي ديده بوده؟ يا فقط در خيالاتش ديده؟

بازم بايد بگم كسي چه ميدونه؟

به اميد روزي كه خداوند بر دانسته هاي ما بيفزايد

پي نوشت:خب اين پست خيلي بي معني بود همش سوال بود و جوابي براشون نداشتم خوشحال ميشم نظرتونو بدونم حتي اگه نظري ندارين يه فحش بدين چون تعداد نظراتم از وقتي كه دوباره مي نويسم به شدت افت كرده

پی نوشت مهم :دوستان من خودم رشته ام نقاشی و میدونم این نقاشی با ذغال کشیده شده این نقاشی مال بهزاد هست که لینک وبلاگش تو پیوند هام وجود داره

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:28در تاریخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387  توسط sara  | 

هـر  چنـد    عـزیـزتـری  از  جـان              از تـو   گـلایــه   دارم     ایـــــران

هـر  کـه  بـود  تـو  را    دوستـدار               فرستـادی   سـرش   را   بـالای  دار

تـو    معشـوق ِ  عـاشق کُشی                    مـرگِ   عاشقان     را تـو    چـاوشي

چرا تو را  این گونه رسم است؟                هماره  علاقه‌ات بـه  خصم است

هـر کـه  دلش بـرایت  بـود  پـاک                تنَش   را   نمـودی   زیـر   خــاک

زنـدیـه،    خـانـدانِ   آرام   رفتـار                بـردی  و  ایـران  دادی  بـه قـاجـار

لطفعـلـی  ‌خـان،    زنـد     دلیـر                بـه یک عقـده‌ای  دادیش،  اسیـر

دریغــا   زیبـارُخش    کـور   شـد                در   اوج   جـوانی   مقبـور   شـد

عبـاس   میـرزا،   شهـزاده  دلاور                جنگیـد   بـارها   تنهـا،   بی‌یـاور

بـرایت    آرزوهـای   خـوب   کـرد                تقـدیـرت،   او   را  سرکـوب  کــرد

فتحعلیشـاه    ملعـونِ    قــاجـار                فقط  زنبـارگی   نمـود  بـه  دربـار

سـی و   هشت  سـال پادشـاه                دورانش گـذشت  بـه  تجزيـه و  آه

ادیب   قـائم  مقـام    فـراهـانـی                در حسرتش  بـاید سالها بمـانی

نـابـودش   نمـودي   بـا   جنـايت                بـه جـايش  ابلهي دادي  صدارت

میهن‌پرست  و  پـاک،  امیـرکبیـر                لایـق،   تـوانـا،    بهتـریـن  مـدیـر

تـا  ابـد  نخـواهـد  آمـدش  نظیـر                بـه خدعه ز  اوج  آوردیش  بـه زیـر

هـم تبعیـدش نمودی هم حقیـر                چو صادق بود، گفتی‌اش زود بمیر

سه  دلیـر ستـار،  باقـر،  پسیـان                میهـن   پـرستـانِ    آذربــایـجـــان

هـر  چنـد   گـرامـی‌ات   داشتنـد               آخـر،   جــان   خـود    بگـذاشتنـد

چرچیـل، که هیتلـر حریفش نبود               مصـدق،  سخت  خفیفش  نمـود

مصـدق، سنگِ قبرش تـاج سـرم               بگـو  داغ  مـرگش  را  کجـا   بَـرم؟

مگر  جز  محبت  به تو  چه  کرد؟              دلش  پُر  نمودی  ز  غصـه،  ز درد

چنـان   بـودی   نمـک  نـاشنـاس              که  تبعیدش نمودی جای سپاس

اگـر غـربيـان چـون  اويي داشتند               به هر كوي تمثالش مي‌افراشتند

داشتـی ایـن همـه   دلیـر  بیبـاک              باز هم  ذلیل  ماندی  تو  بر خاک

جـایگـاهت  کنـون بـاید  بـر افـلاک             دریغا  ناامید کردی هر چه دلِ پاک

 

بیلاخیان در ادامه، در باره سپردن حکومت به تازیان، خطاب به معشوقش ایران می‌سراید:

 

حکومـت  بـه  تـازیان  پـرداختی               ز آیین‌شان  تو  چه دریافتی؟

دخترانت  بـه  اجنبی    بـاختی               ز آنان عرب را تشک ساختی

تـو  حاکم  کـردی   روبه صفتـان               پلیـدانی   از   نـژادِ    تـازیـان

آلودنـد   هم  شرف،   هم کیـان              از ایشان  چه دیدی جز زیان؟

به تخت چسبیده چون آدامسند              پول نفت را در لیس و  لاسند

گـوینـد   بـا  غیب  در  تمـاسنـد              ولی ابلیس را خود  انعکاسند

جوانـانِ  وطن  را  معتـاد کـردنـد               همانان  که ادعای اوتاد کردند

تـاریـخ  و  شرف بـر  بـاد  کـردنـد              دختران  را  خوراکِ قواد  کردند

شعار عدل  و  داد  فریاد  کـردنـد              قاضی،  خلخالی   جلاد کردند

تـازینـد،    امـا   فـرزنـدِ   چنگیــز              همه قاتل، همه جلاد و خونریز

بـا   اوصیکم   بتقواللهِ     یکـریــز              بـه  هر  مالی دندان کنند  تیـز

از قـدرت  و  خـون،  چـه  مَستند              نـهــالِ     آزادی      شکستنــد

بـا  دروغ  بـر  مسنـد   نشستند               دست شیطان از پشت ببستند

آریـو بـرزن   سـورنا، بـردند از یـاد         عزیزشان  یاسر،  یـا که   مقداد

ملت  ز  ایشـان   در   فقـر  افتـاد            فسـادهـا    از    فقـر   رخ    داد

دختـر،   از  فقـر  خـود    فـروشـد             پسـر در کـام  از خـواهـر بکوشد

حكـومت   فقـط   مـلت   بدوشد             رخت ِ روحـاني  بـر تـن   بپـوشد

جمهوریشان  این  گونه    لجنـزار            وطـن  دستِ  حزب الله  و  انصار

بی‌پـایـه‌گان    بـر    مصـدر    کـار            بسی   سـرها   نمـودنـد بـر  دار

به  شراب  تازیان،  شدند  مست           وطن  را  از   اوج  آوردند بر پست

معتـرض   را   دستبند   بـر  دست           پیر  و  جوان   همه  به بن بست

پيام  نسل  كوروش  بايد اين  بـاد            ز  بيـداد  و   استبـداد   فــريــــاد

سلام دوستان بايد عذر منو بابت اينكه اخيرا چند تا پست بي مورد در اين وبلاگ زدم بپذيريد

خب حالا يكي ديگه دارم كه خيلي مهمه وقول ميدم آخرين پست بي ربط به وب باشه

خب شعر بالارو خونديد؟ من زياد از شعرو شاعري سر در نميارم اما از هر شعر يا شاعري خوشم بياد مي خونم اين شعرو يكي از وبلاگنويسان زنده رود سروده و به گفته هاي خودش شعراش(به جز اين خيلي شعر هاي ديگه هم داره)مشكل دارن اما خب به نظر من جالبن

خب اما در مورد وبلاگ اسم اين وبلاگ دلپاك است و يك نويسنده ي زحمتكش داره من واقعا اولين باريه كه ميبينم يكي براي يه وبلاگ اينقدر حساب شده و دقيق كار مي كنه اگر يه نگاه بهش بندازين حرف منو متوجه ميشين براي هر سخنش يه لينك داره البته همه ي حرف هاش نقل قول نيستا اما اگه از كسي يا منبعي نقل ميكنه لينكشو ميذاره و مطالبش خيلي خوبن يه جورايي يه ميهن دوست واقعيه البته به هيچ عنوان فكر نكنين كه ايشون مثل خيلي از جوون هاي بيكار ديگه كوركورانه ميهنشو دوست داره و از اين جور حرف ها

تقريبا يه سال پيش بود خواهر من در سايت زنده رود يه وبلاگ داره و از طريق عضويتش در اين سايت با وبلاگ دلپاك آشنا شد و به من هم مي گفت كه نوشته هاي دلپاكو مطالعه كنم راستش منم زياد حوصله نداشتم و به خاطر همين نخوندم اما همين يه 2 هفته پيش بود كه صفحه ي سيو شدشو توي فايل هاي خواهرم ديدم از بيكاري نشستم به خوندن و به جرات مي گم كه پشيمون نشدم كه هيچ بلكه تا وب رو كامل نخوندم ولش نكردم

خيلي عاليه كه هنوز يه همچنين آدم هايي پيدا مي شن اين وبلگ در سال پيش(فكر مي كنم)بسته شد به گفته ي خود دلپاك به دليل كم بودن خواننده بوده و اينكه اون اين همه زحمت ميكشه و آخرشم تعداد خواننده ها خيلي كمن البته ايشون اينجو كه معلومه خيلي متواضع (درست نوشتم؟؟)هستن و خلاصه بايد بخونيد وبو تا بفهمين

يه نكته ي ديگه سعي كنيد از اولين پست اين وب شروع به خوندن كنين

يكي ديگه گر چه يه مقدار بي پرده صحبت مي كنه اما دليلشم در پست هاي اول وبش گفته كه براي من قابل قبول بود دلسرد نشين از خوندن اين وب

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:49در تاریخ شنبه نهم شهریور 1387  توسط sara  | 

سلام دوستان اين پست به صورت زنجيره اي داره بين وبلاگ نويسان پخش مي شه به منم گفتن در مورد بلاهايي كه توي بچگي منو به خطر انداخته بنويس

خب شروع مي كنيم

 

1)والا اين جور كه من از بزرگان خانواده شنيدم يه بار خواهر و يه باره ديگه اون يكي خواهرم منو كله پا كردن وقتي 1 يا 2 ساله بودم  و بنده با مغز اومدم زمين يادم نمياد اما تعريفشو شنيدم

2)ااا سوم دبستان بودم از مدرسه اومدم خونه بعد شب كه شد احساس كردم زير گلوم متورم شده و باد كرده چه دردي هم داشت اريون گرفته بودم خلاصه هي مامانمم حوله ي داغ گذاشت روش تا دردش كمتر بشه حالا يادم نيست تاثير داشت نداشت؟ خلاصه نميدونم همون شب بود يا فرداش بابام منو برد يه مطب كه دو تا دكتر شيفت عوض مي كردن يكيشون خيلي باحال بود و يكيشونم خيلي كپك بود دوتاشونم پيرمرد بودن اما شانس بد ما وقتي من رفتم مطبش اون بد عنق اونجا بود خلاصه معاينه كرد و گفت كه درسته اريون گرفته خيلي خطرناك هست اصلا نبايد از جات تكون بخوري واستراحت مطلق داري حتي ليوان آب هم بايد بدن دستت منم كه بچه بودم خوف كردم بعد 20 روز استراحت داد مدرسه هم پيچيد ولي با اينكه از بيماريم مي ترسيدم نمي تونستم بشينم البته من بچه ي خيلي آرومي بودم اما نه ديگه اينقدرخلاصه هي بابا غر بزن مامان غر بزن در هر حال اين 20 روزو خورديمو خوابيديمو خوش گذشت كلي بعد دوباره با بابام رفتم همون مطب كه از شانس گند ما باز اون كپكه شيفتش بود دوباره معاينه كرد و گفت 5 روز ديگه استراحت مطلق (آها يه چيزي مي گفت اگه استراحت مطلق نكني امكان مرگ مغزي آسيب ديدگي مغزي يه همچنين چيزي هست آره منم با خودم فكر مي كردم بچه هاي مدرسه ميگن آره فلاني اريون گرفت مرد بچه بودم ديگه نازي انقدر ناراحت بودم اين جوري كه اين دكتره گفت شمام بودين مرگتونو حتمي ميديدين)آره ديگه اون 5 روزو ديگه از جام جم نخوردم بعد 5 روز رفتم مطب اما اين دفعه اون پيرمرد باحاله بود خلاصه مشكلو گفتيمو جريان اون دكتر رو هم تعريف كرديم بعد يارو خنديد گفت نه آقا اين چه حرفيه اريون فقط يه هفته استراحت مي خواد كه ويرووس از بدن بره بيرون و شما بعد يه هفته مي تونستين دخترتونو بفرستين مدرسه اما علايمش تا يه ماه هست ولي يه هفته بعد از بيماري دختر شما انقدر خوب شده بوده كه واگير بيماري از بين رفته بوده جناب دكتر فلاني(اسمشو يادم نيست يه پيرمرد له بود) زيادي سختگيرن خلاصه از در مطب كه اومديم بيرون من سرمو با شدت هر چه تمام تر كوبيدم به زمين و سجده شكر به جا آوردم كه دو تا ملاقات اول افتاد با اون دكتره كه من يه ماه مدرسه نرم چون اگه با اين يكي ميوفتاد فقط يه هفته آزادي نصيبم مي شد

 3) 2 يا 3 سال پيش عيد بود كه من سرما خوردگيه بدي گرفتم و گلوم چرك كرده بود به حدي كه نمي تونستم آب دهنو قورت بدم و حتي بعضي وقتا نفس كشيدنم اذيت مي كرد يه باراينجوري شده بودم اما دكتر نرفتم و خودش خوب شد مي خواستم اين دفعه هم دكتر نرم كه مامانم فهميد و خلاصه مارو به دكتر كشانيد ...

4)چند وقت پيش داشتم از آرايشگاه برمي گشتم كه نزديك بود پاهام  بين دو تا ماشين له بشن اگه يكم دير جنبيده بودم الان دو تا پام تو گچ بود و از 60 قسمت شكسته بود اصلا يارو انگار كور بود همينجوري داشت ميومد آدم ميمونه تو كار بعضيا

5)و آخريش كه مال همين امسال مدرسه ها بوود يه ويرووسي اومده بود كه سر درد و حالت تهوع و استخوان درد و از اين جور چيزا بود پنجشنبه بود و ما دو زنگ اولو تارخ هنر و جغرافي داشتيم و دو زنگ بعدي چاپ دستي بود از صبح حالم خوش نبود و هي بدتر مي شد خلاصه سر تاريخ هنر يارو داشت درس ميداد من از سردرد و حالت تهوع و تب و لرز داشتم مي مردم ديگه با عرض پوزش داشتم بالا مياوردم كه پريدم از كلاس بيرون ولي تا هواي بيرون بهم خورد بهتر شدم اينا گذشت و سر جغرافيم خوابيدم البته نخوابيدم فقط سرمو گذاشتم رو ميز و چشامو بستم جغرافيم گذشت و اما چاپ ...كارگاه چاپ ما خيلي خفه اس و بوي رنگو تينر و ترابانتينو اين جور چيزا هواشو وحشتناك كرده اصلا آدم سالم به زور اونجا نفس مي كشه چه برسه به من كه رو به موت بودم(اولين باري بود كه اينقدر حالم بد بود)معلم ديوونه ي ما هم در كارگاهو مي بنده تازه قفلشم ميكنه انگار زندانبان ها... يه كم از خيلي بيشتر اسكل بود. هي حالامگه ميذاشت من برم بيرون؟ در حد مرگ حالم بد بود تمام تنم درد مي كرد تب و لرز و سردرد و حالت تهوع هم داشتم خلاصه با كلي التماس گفت برو تو حياط بشين منم پريدم بيرونو يه آب به صورتم زدم بعد مانتو كارمو گذاشتم زير سرم و گوشه ي حياط خوابيدم (كارم از نشستن گذشته بود)حالا چه تيكه ها كه بارمون نكردن ملت ناظممون اومده بود تو حياط كار داشت بعد تا منو ديد گفت پاشو خانوم پاشو اااااا منم نشستم بعد رفت بالا دوباره خوابيدم نميدونم چرا اما آفتاب به طرز خيلي باحالي حالمو جا آورد بعد رفتم زنگ بزنم خونه بيان منو ببرن ديدم خواهرهام هم مرض منو گرفتن خلاصه ما عين گداها تا زنگ آخر اونجا خوابيديم بعدشم رفتم خونه از ساعت 3 كه رسيدم تااااااااااااصبح خوابيدم فرداش جمعه بود نشد يه روز مدرسه نرم شانس ديگه.. شنبه كه عين روز اولم شده بودم

واقعا جاي تعجب داره كه من الان نشستم اينجا و اين چيزارو براتون مي نويسم من الام بايد 100 بار مرده باشم

نه ولي از شوخي گذشته من زندگي خيلي بي خطري داشتم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:51در تاریخ یکشنبه سوم شهریور 1387  توسط sara  | 

سلام دوستان امروز ميخوام در مورد سه تا آدم جالب صحبت كنم

دختر خاله ي من يه عمو داره كه سال ها در اروپا زندگي كرده و 2 3 سال پيش به ايران برگشت و چون دوست داشت يه جاي آرام و دنج زندگي كنه باغ يكي از دوستاشو توي جابان در استان تهران و در نزديكي شهر دماوند قرض گرفت اونجور كه من يادمه دوستش در سوئد زندگي مي كرد و اون موقع نيازي به باغش نداشت مدتي كه اونجا زندگي كرد من دو بار با خواهر دختر خاله و پدرم و دوستاشون رفتيم پيشش من قبلا تو بچگي ديده بودمش قبلا خيلي بچه بودم (گفتم كه اون اروپا زندگي مي كرد و خيلي كم پيش مي يومد به ايران بياد)من هميشه ازش مي ترسيدم چون يه كم اخمو بود من وقتي بچه بودم از بيشتر مردها مي ترسيدم مخصوصا شوهر هاي خاله هام اونا خيلي سر به سرم مي ذاشتن منم خيلي ترسو بودم.

اما وقتي به جابان رفتيم ديگه ازش نمي ترسيدم شايد به خاطر اين بود كه ديگه قيافه ي اخمويي نداشت شايدم به خاطر اينكه من بزرگتر شده بودم راهنمايي بودم

 اينجور كه معلوم بود اون خلوت خودشو خيلي دوست داشت براي همين ده جابان رو انتخاب كرده بود نميشه گفت ده يه خيابون بود وسط صحرا اسمشو گذاشته بودن جابان خيلي جاي خلوتي بود

 يه ويلا توي باغ بود كه اونجا زندگي مي كرد با اين كه كهنه بود و قديمي بود خونه ي خيلي جالبي بود بالاي در ورودي(فكر مي كنم)نوشته بود به كلبه ي جابان خوش آمديد يا يه چيزي مثل اين يادم نيست (حالا هر كي ندونه فكر مي كنه من صد سال پيش اونجا بودم ولي خدايي يادم نيست درست) وسايلش خيلي كهنه بودن انگار مال همونجا بود و وقتي اومده اونجا از همونا استفاده كرده اون جا زندگي مي كرد و براي تفريح (فكر مي كنم) كتاب ترجمه مي كرد كتاباي فلسفي و اين جور چيزا آدم تحصيل كرده اي هست

مثل اينكه توي فرانسه از يك مديوم تعليم كف بيني ديده بود (كف بيني يك علم ثابت شده در همه جاي دنيا به جز ايرانه البته همه جا هم كه نه بيشتر در كشور هاي اروپايي و آمريكايي و برخي از كشور هاي ديگر در قاره هاي ديگر كسي كه علم كف بيني داشته باشد مي تواند با توجه به خطوط نقش بسته بر كف دست ها و حالت آن ها و همچنين حالت انگشتان شخصيت و آينده ي يك انسان را مورد بررسي قرار دهد) من هم كه ديوونه ي اين كارا بودم(البته فكر نكنين من از اين منگل هاي خنگم كه به اين پيرزن هاي كنار خيابون ميچسبه تا براش فال بگيرن ها اتفاقا من دلم مي خواد همشونو يه كتك مفصل بزنم آخه اين همه كار هست چرا كليد كردي به اوني كه بلد نيستي؟ من از اين جور آدما خوشم مياد در ضمن پيش يك مديوم تعليم كف بيني ديده بود كه كم چيزي نيست واي اصلا ديدن يه مديوم هم كم چيزي نيست چه برسه به اين كه ازشون كف بيني ياد بگيري)همش منتظر يه فرصت بودم كه دست منو يه نگاهي بندازه كه بالاخره يكي بحث كف بينيو كشيد وسط و بعد از يه كم حرف زدن دست پدرم خواهرم و ... (يادم نيست دفعه ي اول كيا بودن)و خلاصه منم چون بچه بودم جز آدما به حساب نياوردن من به صورت كاملا ضايع شده نشستم و هيچي نگفتم.

جابان خيلي جاي خوفي بود من كه خيلي مي ترسيدم ازش خودشم مي گفت اينجا اتفاقاي عجيبي مي يوفته مثلا يه چوپان كه با گله رفته بوده اطراف ده واسه چرا استخوان يه موجود عجيب الخلقه پيدا كرده فكر كنم گفت منم ديدمش (حرفاشو زياد يادم نيست شرمنده) بعد مي گفت زمستونا اينجا خيلي سرده و من با دستكش كار مي كنم و... خلاصه نشسته بودم روي مبل جلوي ميزم و رو به روم پنجره بود شب بود و صدايي از باغم نمي يومد (اين جمله هم تقريبا يه چيزي تو اين مايه ها بود)گفت كه همينجور كه سرم پايين بود يه لحظه يك وجود بي وجوديو حس كردم و وقتي سرمو آوردم بالا چيزي نديدم خيلي حرفا زد از چيزاي عجيبي كه اونجا ديده بود خيلي دلم ميخواد دوباره برم اونجا

خلاصه دفعه ي بعد من و سه تا خواهرم و مامانم و بابام رفتيم پيشش(چون تنها بود ما بهش سر مي زديم البته خيلي كم خب ما كه خنگ نبوديم واسه اين اومده بود جابان كه تنها باشه باشه فكر كن ما ره به ره اونجا تلپ مي شديم پرتمون مي كرد بيروون) خلاصه عصر بود كه دست مامانمو ديد گفت جو داري اما زمينشو نداري كه بكاري مامانمم سر تكون داد و يه سري حرف هاي ديگه بهش زد كه يادم نيست منم كه اصلا انتظار نداشتم دست منو ببينه  بيخيال بهشون نگاه مي كردم كه يهو با خنده  گفت اينو نگاه كن از چشاش معلومه مي خواد دستشو ببينم منم خنديدم و گفتم نه بابا(آره جون خودم)داشتم از خوشحالي مي تركيدم خلاصه دست منو ديد و گفت خيلي تنهايي خواهرم گفت آره فقط يه دوست داره كه اونم زياد باهاش نيست (من بچه كه بودم خيلي گند بودم هيچ دوستي نداشتم يادمه تازه رفته بودم كلاس اول دبستان كه دختر دوست بابامم توي كلاس من بود زنگ تفريح نشسته بودم و آروم خوراكيمو مي خوردم بعد هانيه اومد جلو و گفت بيا بريم بازي هي منو كشيد منم عصباني شدم و كلي بهش غر زدم كه آره ولم كن بابا اه نميخوامو برو ... خلاصه گند زدم بهش بيچاررو الان كه فكر مي كنم مي بينم چه آدم گندي بودم اه اه اه آخه كدوم بچه اي اينقدر لوس؟ خلاصه اين روند ادامه پيدا كرد تا دوره ي راهنمايي كه از اون به بعدم كم كم اول با مليكا دوست شدم بعدم با.... و حالا آمار دوستان رفته بالا اما من كلا حالا هم خيلي دير با يكي دوست مي شم مگر اين كه طرف خودش بياد جلو يا اينكه من واقعا ازش خوشم اومده باشه كه يهو باهاش صميمي شم)خلاصه يه حرف ديگه اي هم بهم زد كه اصلا يادم نيست اصلا هر چي هم فكر مي كنم يادم نمياد(آدم به خنگي من ديده بودين؟) ولي يادمه كه اونم واقعا در مورد من صدق مي كرد همين ديگه فقط همين دوتا.

آها يه حرف جالبي كه زد اين بود مي گفت من دست بعضيا رو كه مي بينم وقتي چيز مهم و قابل دونستني توش نيست اونا مي گن فقط همين؟

مي گفت به جاي اينكه خوشحال باشن كه زندگيشون معموليه دنبال چيزاي عجيب غريبن حتما انتظار دارن كه من آيندشونو ريز به ريز بگم يا مثلا انتظار يه حرفاي خيلي خاص دارن از من

خلاصه بعد از اون خيلي رفتيم پيشش و بعد از يه مدت دوستش كه باغ مال اون بود گفته بود كه مي خواد بياد ايران و به باغش احتياج داره خلاصه ايشونم كه برادرش از وقتي با خاله ي من ازدواج كرده بود شيراز زندگي مي كرد تصميم گرفت به شيراز نقل مكان كنه حالا اگه علت ديگه اي هم داشته من بي خبر بودم

يه مدت بعد كه عيد باشه من با خانواده به شيراز رفتيم(خب هر سال عيد مي ريم)كه طي يه مراحل خاصي رابطه ي خانواده ي من با ايشون شكراب شد

با تعريف هايي كه من شنيده بودم ازش يه مقدار آدم جوشي و عصبي اي بود چند بارم ازدواج كرده بود فكر كنم فقط يه زنش ايراني بود كه طلاقش داد و بعدشم چند باري در اروپا ازدواج كرد كه هيچ كدومشون به نتيجه نرسيد از هيچ كدوم هم بچه اي نداشت سنش بالاي 50 هست شايدم 60 نميدونم درست

در ورزش كنگ فو هم يه رتبه ي خيلي بالايي داشت و كلا هيكلش ميزونه (اونطور كه من شنيده بودم از دختر خاله هام توي معبد شانگهاي آموزش ديده بود شانگهايي بود ديگه ؟ )

حالا اين چيزايي كه من مي دونم ازش خيلي كمه آدم دنيا ديده اي بود هر چيزيو هم تجربه كرده خيلي دوست داشتم رابطمون باهاش ادامه پيدا مي كرد ولي خب خودش يه حرفايي زده بود كه نميشد اين رابطه رو ادامه داد

حالا نفر بعدي اين يكي ميشه عمه ي دوست بابام كه ما تقريبا باهاشون رفت و آمد خانوادگي داريم يه خانم مسن دوروبر 60 والا من زياد از اين يكي خوشم نمياد به خاطر يه سري اخلاقايي كه داره و غير قابل بخشش هست

حالا از اخلاقاي بدش بگذريم بريم به جاهاي هيجان انگيز اين خانم چند باري به ما ثابت كرده بود كه ميتونه فال هاي واقعي بگيره بدون هيچ ابزاري نه با استفاده از قهوه يا كف بيني ميتونست گذشته و آيندتو بررسي كنه و بهت بگه البته شايد شما هم شنيده باشيد چنين آدم هايي اجازه گفتن خيلي چيزارو به شخص ندارند ولي خب خيلي چيزا رو هم مي گن

اولين باري كه در باره ي من حرف زد وقتي بود كه من رفته بودم مزون مامانم و ايشون هم اونجا بودن اولين باري بود كه مي ديدمش خب يه كمي از كلي چاق بود من كه خوف كردم ديدمش سلام عليك كردمو مامانم منو معرفي كرد و گفت دختر كوچكمه سارا گفت ماشالله و ...  از اين جور چيزا بعد داشتيم حرف مي زديم من يه چيزي گفتم بعد رو كرد به من و به مامانم گفت اين دخترتون خيلي خوش شانس هستا(اصلا هيچ ربطي

به حرفي كه من زده بودم ربط نداشت يهو پروند)منم كه در بارش شنيده بودم از مامانم و قضيه رو مي دونستم گفتم جدي ؟ و...

خلاصه يه بارم شب يلدا خونه ي يكي از فاميل هامون بوديم و شب كه شد ديوان حافظ آوردن تا تفعلي بزنند خلاصه همه يه فال گرفتن منم گفتم براي منم بگيرين نيت كردم كه آينده ي من چه جوريه و... از اين جور چرت پرتا بعد فال گرفت و من هيچي نفهميدم از كسي كه برام فال گرفت پرسيدم خب ؟ يعني چي؟بعد اون خانم گفت دانشگاه شيراز قبول ميشي (من خيلي دوست داشتم دانشگاه شيراز قبول بشم اما به نظرتون يه كم مسخره نيست كه يهو يه همچينين چيزي گفته ؟ )

هفته ي پيش از چهار شنبه تاجمعه رفتيم ويلاي خواهرم اينا توي دماوند فقط م خانوما بودن خلاصه اونارم دعوت كرديم و آمدن اما خودش نبود شيراز بود (تعجب نكنيد تا بيست كيلو متري ما همه شيرازين)دخترش و نوه اش اومدن نوه اش يه سال از من بزرگتره بچه خوبيه اهل حال با اينكه محجبه است(درست نوشتم؟) يه شب نشستيم با هم حرفيدن در مورد ماوراء و اين جور چيزا در مورد مادر بزرگش پرسيدم كه آره چه جوريه تا حالا با تو حرف زده در باره ي خودت گفت نه زياد بچه هارو تحويل نمي گيره فكر ميكنه ما بزرگترين مشكلمون اينه كه مثلا با دوستمون دعوا كرديم واسه همين چيزي نمي گه فقط بهم گفته چه وقتي زدواج مي كنم

بعد مي گفت مامان بزرگم واسه همه وقتي مي خواد باهاشون حرف بزنه(در مورد خودشون)فال قهوه مي گيره مي گه فال قهوه بهونس من اين كارو مي كنم كه مردم نترسن(واااااااا)

نوه اش مي گفت كه وقتي انسان تو بچگي چاكرا هاش دست كاري بشه مي تونه قدرت هاي خاصي به دست بياره مثلا ارتباط با جنيان و ... از اين جور چيزا ميگفت من نميدونم مادر بزرگم چه جوري اين كارو مي كنه اما خودم حدس مي زنم وقتي بچه بوده چاكراهاش دست كاري شده(حالا يه سوال اين جا كه پيش مياد ميدونين چيه؟ چاكرا چه جوري دست كاري ميشه مسلما كه با پيچ گوشتيو آچار فرانسه نميشه)

بحثمون به جادوگريو دعا نويسي كشيد ...(نوه ي اون خانومه) مي گفت كه هز كلمه اي يه انرژي اي داره و اونايي كه دعا مينويسن بلدن كلماتو چه جوري كنار هم بذارن كه بيشترين انرژيو متصاعد كنه(در واقع اين جور كه معلومه جادوگري بازي با كلمات البته نه اين كه بگي اجي مجي لا ترجي يارو بتركه ها) بعد مي گفت نميدونم چند نفر روي زمين هستن كه بدون اينكه مسلمان باشن موقع اذان نماز مي خونن مي گفت كه نماز يكي از بهترين مديتيشن هاست و موقع اذان هر چيزي از خودش انرژي مي ده و اونايي كه بلدن مي تونن با نماز خوندن اين انرژيو كسب كنن(انرژي نه خود به خود از بين مي ره و نه خود به خود به وجود مياد بلكه از جسمي به جسم ديگر منتقل ميشود درست گفتم؟)

ولي من زياد به اين خانم توجه خاصي ندارم چون يه اخلاق ها و يه اشتباهاتي ديدم كه قضاوتو سخت مي كنه شايدم من اشتباه مي كنم اما با اين چيزايي كه من گفتم در موردش شما چي مي گيد؟ مي تونين در نظرات وبلاگ بگين و من كلن اين قضيه رو گفتم چون واسم عجيب بود

حالا نفر بعدي كه معرفي مي كنم استاد محمد ممتازي مسئول مركز يوگاي ايران زمين ممتازي اصلا قيافش شكل به علاوه بود خيلي باحاله

پدر من از خيلي وقت پيش مي خواست بره كلاس مديتيشن كه بالاخره رفت منم خيلي دوست داشتم ببينم چه جوريه خلاصه جلسه ي معارفه بابام تنها رفت منم اصلا حال نداشتم برم خلاصه چند جلسه كه تئوري بود گذشت و من نرفتم بعد از بابام پرسيدم چه جوريه؟ حالا گيره نده كي بده؟ كه آره بايد بياي و نميدوني چه جوريه بايد ببيني بفهمي منم دوست داشتم برم اما اصلا حوصله نداشتم خلاصه واسه اينكه دل بابامو نشكنم رفتم(جلسه هاي پيشش هم بابام گفته بود بيا كه همش من بهونه ي يه چيزيو مياوردم اما اين دفعه اگه ميپيچوندم ضايع بود)

خلاصه ما 8 صبح رفتيم بعد از ظهر برگشتيم خب من نفر آخر بودم تعدادم زياد بود بعد از چندين ساعت سردرد بالاخره نوبتم شد رفتم توي اتاق (جلسه ي اولي بود كه عملي كار مي كردن ميخواست مانتراي هر كسيو بهش به صورت انفرادى بگه و شيوه ي مديتيشن آزادو ياد بده) خلاصه ما رفتيم و مانترامو بهم گفت و مديتيشن آزادو ياد گرفتم

 بايد روزي 2 بار انجام بدي 20 دقيقه هم بيشتر نيست اما من فقط يه ماه اول اين كارو كردم آخه كي حال داره هر رووووز ولي خيلي آدم خوبي هستن ايشون روز آخر در واقع روز جشن براي كسايي بود كه مديتيشنو تازه ياد گرفته بودن همچنين اعضاي قديمي مركز هم بودن هر كسي كه قبلا اونجا آموزش ديده بود ميتونست هر هفته كه بيشتر سه شنبه هاست بياد و همه يه مديتيشن همگاني مي كنن خلاصه مديتيشن كه تموم شد همه نشستن كف زمين به صورت دايره (اونجا يه قانون داشت كه همه بدون كفش ميومدن تو واسه همين روي زمين نشستيم چون كثيف نبود بايد مي شستيم)و استاد اسم هر كسيو كه در جمع ما بود برد و براش دعا خوند اما منو يادشون رفت منم توجه نكردم فكر نمي كردم مهم باشه اما وقتي تموم شد بابام اشاره كرد كه اسم منو نگفتن بعد استادم گفت كه آره چشماتونو دوباره ببندين و اسم منو هم خوندن و دعا كردن

بعد كه همه رفتن و جلسه تموم شد ما تو مركز منتظر آژانس بوديم كه استاد بهمون پسته تعارف كرد برداشتيمو خودشم چند تا برداشت منم پسته رو خوردم بعد ديدم يه پسته ي پوست گرفته بهم داد و گفت اينم به خاطر اينكه اسمتو يادم رفت بگم منم تشكر كردمو خوردم (شايد بهم بخندين اما اون پسته اي كه از دست استاد گرفتم خيلي خوشمزه و خاص بود با اونايي كه خودم خورده بودم خيلي فرق داشت نخندينا)

خيلي آدم شوخ و مهربوني هستن خيلي وقته كه منو بابام به مركز سر نزديم اما خيلي دلم مي خواد برم حالا مي رم قضيه تنبليه

تموم شد

 پی نوشت:دوستان حال نداشتم اسمایلی بزنم هر جایی که هر احساسی داشتین قیافه ی منم همونجوری تصور کنین 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:38در تاریخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387  توسط sara  | 

خب دوستان امروز یه سری عکس میذارم که در موردشون هیچ گونه نظری ندارم

اگه کسی نظری داره بده

 

برای دیدن بقیه ی عکس ها به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:58در تاریخ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387  توسط sara  | 

والا دوستان گلم من منتظرم این امتحانای مسخره ی خرداد تموم شه تا یه آپ باحال بکنم

با نظر دادن مارو مستفیض کردید همچنین اون آقایی که وب بنده رو ... خوند متشکرم(خب میگین چرا من

 گفتم پسره؟ اسمشو ننوشته بود از ترس و اینکه دخترا در این حد بی شخصیت و بی فرهنگ نیستن)

خب یه برنامه هایی واسه وب دارم که باشه واسه تابستون

برای خداحافظی تا تابستونم واستون یه کلیپ ترسناک(بیشتر خنده داره تا ترسناک)میذارم برید دانلود

 کنین البته میتونید دانلودش نکنید و ۵ دقیقه منتظر بمونین تا لود بشه و ببینینش

کلیپ

بای تا های

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:22در تاریخ چهارشنبه هشتم خرداد 1387  توسط sara  | 

سلام دوستان یه مدتی نبودم حال نداشتم

اما با یه سوپرایز امدم یه سری عکس حتما ببینید ادامه مطلبم داره

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:39در تاریخ جمعه بیست و هشتم دی 1386  توسط sara  | 

سلام دوستان بیوفای قدیمی من پاور کامپیوترم سوخته بود واسه همین نبودم

در مورد وبلاگ بگم که این چیزایی که مینویسم از چشم خودمم ترسناک نیست اگه پایین عنوان وبو بخونین میفهمین

خلاصه بد زدین تو حالم اگه روزی یه چیز باحال دیدم میذارم 

اینم از عنوانه وبلاگ برو خوش باش راحت شدی؟ 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:35در تاریخ دوشنبه بیست و یکم آبان 1386  توسط sara  | 

سلام این خون آشام که حتی جرات نکرده آدرسی از خودش بذاره که ببینیم او چه گلی به سر ما زده آخه بدبخت فلک زده اینو نگی چی بگی آدم که (البته آدم نه تو)یه حرفی میزنه به یکی یه چیزی میگه میبینه خودش چه جوریه اهل این صحبتا هست یا نه اصلا چیزی میدونه بدبخت من این چیزارو واسه اینکه بگم خیلی ترسناکم ننوشتم واسه این نوشتم که بر عکس اصلا این چیزا ترسناک نیست واقعیت  حالا جرات داری یه آدرسی آی دی چیزی بذار تا بهت بفهمونم ترسناک کیه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:33در تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386  توسط sara  | 

سلام بچه ها این دو پست قبلیو بهش توجه نکنید الان مدیر پارس دیزاین گفت که اینجوری نیست و ........ حالا قالب های قشنگیم داره

بای

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:44در تاریخ جمعه بیست و سوم شهریور 1386  توسط sara  | 

سلام دوستان از همه اونایی که این پست پایینیو خوندن خواهش دارم که اونو تو وبلاگشون یا واسه ادلیست مسنجرشون بذارن ضرری نداره صوابم داره تازه

ماه پر فضیلت رمضان بهتون خوش بگذره بای

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:13در تاریخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386  توسط sara  | 

   با سلام، متن خبر زیر را با دقت بخوانید چون برای شما و ، وبسایتتان ضروری است.
سایتی بنام یاس دیزاین (
www.yas-design.com) که قالبهای رایگان وبلاگ ارائه میدهد با قرار دادن یک سری کد مخفی در قالبها پس از نصب کردن آن قالب روی وبلاگتان قادر است که وبلاگ شما را هک نماید پس هیچ فردی از قالبهای این سایت استفاده ننماید.

    - جهت مشاهده وب سایت یاس دیزاین اینجا کلیک نمائید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:6در تاریخ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  توسط sara  | 

سلام امروز یک داستان مینویسم واقعی هستش در مورد چله نشینیه

خب اول یه توضیح مختصر در مورد چله نشینی بدم کسانی که میخوان جنی در تسخیر خودشون داشته باشن (مطمئن نیستم که با این کار چند تا جن فرمان بر آدم میشنا شایدم باید اسم جن هایی که میخواین از شما دستور بگیرن یه کاری بکنین نمیدونم چه کاری)باید 40 روز پشت سر هم یه جای دنج و خلوت همچنین ساکت بشینن و دعاهای خاصی بخونن(دعاهارو بلد نیستم) باید دور خودشون یه دایره بکشن واصلا به هیچ عنوان توی این 40 روز در ساعت مقرر که فکر میکنم ساعت 12 تا وقتی که خورشید بالا بیاد بیرون این دایره نرن حتی یه انگشت هم نباید بیرون بره در این مدت(40 روز) ممکنه جن ها شما را آزار بدن فکر کنم نتونن توی دایره شما بیان اما از دور کارشونو میکنن حالا تو داستان نمونه هاش هست

 یه توصیه با این اطلاعات نصفه نیمه ی من یه وقت چله نشین نشینا!

 

 

 

گوش کن

نمیدونم چه سالی این اتفاق افتاد اما زیاد قدیمی نیست یکی از همین آدمایی که دنبال این چیزا بوده و توی یک روستایی تو شمال کشور(فکر کنم مطمئن نیستم)زندگی میکرده انگاری 2 یا 3 تا بچه هم داشته خلاصه این یارو تصمیم میگیره چله نشین بشه تا بتونه با جن ها در ارتباط باشه و تسخیرشون کنه بالاخره یه شب کارشو شروع میکنه 36روز دعا میکنه (راستی توی این دایره هم میشه استراحت کرد) وقتی میبینه جن ها کاری باهاش ندارن و اصلا پیداشون نیست کم کم شک میکنه که شاید دعاها رو اشتباه خونده ولی به کارش ادامه میده تا اینکه روز 38میرسه شب میشه زن و بچه هاش خواب بودن شروع میکنه دعا خوندن یه دفعه میبینه یه صدایی میاد بعد یهو یه تعداد جوجه میان دورش اما وارد دایره نمیشن و هی جیک جیک میکردن مرد از جاش تکون نمیخوره و این طور که گفته بوده مطمئنا اونا جوجه نبودن خود جن ها بودن خلاصه یه چند دقیقه بعد این به اصطلاح جوجه ها میرن مرد به کارش مطمئن میشه و با دقت و پشتکار بیشتری ادامه میده تا اینکه فردا شب (یعنی روز 39) میرسه مرد مثل روزای قبل شروع میکنه قبل از ساعت مقرر به زن و بچه هایش سر زده بود و اونارو غرق خواب دیده و خیالش از بابت آن ها راحت بود یه مدت که میگذره میبینه یه موجوداتی شبیه انسان با سر و صورت پوشیده سوار بر اسب زن و 3 تا بچه اش را حمل و به سوی اون میارن از مطمئن هست که اینا همش کلک جن هاست یعنی اونا هیچ کدوم زن و بچه اش نبودن بنابراین سعی میکنه نادیده بگیرتشون یه لحظه نگاهش به اونا میفته داشتن کسی رو که شبیه  پسرش بود سر میبریدن پسر نگاهی به مرد به خواهش میکند که دی سنگ را آب میکرد مرد طاقت نیاورد و از دایره به بیرون پرید و به کلبه خودش دوید در اتاق را باز کرد همسر و سه بچه اش در کنار هم با نفس های شمرده خوابیده بودن برگشت جای دایره اما کسی را ندید او گول جن ها را خورده بود و 39 روز ریاضت و بی خوابی به حدر رفت.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:41در تاریخ دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386  توسط sara  | 

میگم حالا که بحث ۶۶۶ اومد وسط اینو بگم  بچه ها یه خبر این چند وقت پیش بود این شیطون پرستارو تو تهران گرفتن که واسه میتینگشون فراخوان بین المللی زده بودن تو نت یه مشت رپر (البته از نوع در پیتشون) هم قاطیه اینا بوده

راستی از نظراتون ممنون فردا شب آپ میکنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:26در تاریخ یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386  توسط sara  | 

666
سلام دوستان گل خودم تا آنجایی که من خبر داشتم ۶۶۶علامت شیطان نه شیطان پرستی حالا اگه مطمئنید بگید برش دارم خودم هم دوست ندارم کسی راجع به ایرانیا بد فکر کنه.

در ضمن فکر نکنم کسی بخواد همچنین تحقیقی بکنه.

راستی بچه ها نظراتون بد جوری پایین کشیده ها.

قربون هیچکدومتون

بای

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:45در تاریخ شنبه سیزدهم مرداد 1386  توسط sara  | 

 

"WOW" علامتی بود که یک پژوهشگر کشف کرد.

این علامت که به شکل امواج رادیویی بود در سال 1977 دریافت شد.

آیا ممکن است یک پیام از طرف موجودات فضایی باشد؟!

 

 

در آخرین بررسی ها و پژوهش ها روی نمونه های به دست آمدهاز خاک سیاره مریخ و به وسیله میکروسکوپ الکترونیکی یک کرم کوچک دیده شد. پژوهشگران معتقدند که این ممکن است نوعی باکتری مریخی باشد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:1در تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386  توسط sara  | 

بیش از پنج میلیون سال است که هر از گاهی اخباری بشقاب پرنده ها و انسان های فضایی گزارش شده است. تا کنون هزاران برگ پرونده محرمانه برای اثبات وجود این پدیده ها تحت بررسی قرار گرفته اند ولی هنوز هم  بسیاری از جوانب مربوط به فضایی ها ناشناخته باقی مانده است. موضع دانشمندان نسبت به این گزارشات نیز وضعیت را بغرنج تر مینماید. به نظر میرسد که آن ها میل دارند این حرف ها را رد کنند ولی باز هم چندان به حرف خود اطمینان ندارند.

فضایی ها ارتباط نزدیکی به ارتش علوم و سیاست های تحقیقاتی قدرت های جهانی دارند و این موضوع در برخی مدارک محرمانه موسسات سری دولت هایی همچون آمریکا مثل CIA  و FBI وزارت اطلاعات ناسا NORAD (فرمانداری دفاع هوایی آمریکای شمالی) وجود دارد.

برخی بر این باورند که این موسسات نه تنها از مجود فضایی ها آگاه هستند بلکه سعی دارند تکنولوژی هایی شبیه به تکنولوژی فضایی ها را نیز بسازند و ظاهرا به دانشمندان گفته شده است چشم خود را بر روی این موضوع ببندند و در نتیجه موسسات سری به راحتی آزمایشات مخفی خود را انجام میدهند.

لئو ناردو اسپرینگ فضایی شناس آمریکایی از طریق منبعی موثق (که میل دارد نامی از او ذکر نشود) مدرکی به دست آورد که حکایت از وجود موجودات فضایی داشت. این مدرک متعلق به شانزدهم جولای سال 1947 است و ظاهرا قطعه ای از یک شی پرنده است. در آن سال پس از کشف این شی وقتی واحد های نظامی و نیروی هوایی آمریکا این قطعه را مورد بررسی قرار دادند به این نتیجه رسیدند که به دلایل مختلفی ممکن نیست ساخت کشور آمریکا باشد و با اطلاعات دقیقی که دارند شوروی نیز نمیتوانسته آن را بسازد. وقتی کارشناسان نظامی آن شی را دقیق تر مورد بررسی قرار دادند قطعه ای شبیه به یک موتور اتمی داخل آن یافتند. احتمالا این نیروگاه شبیه به یک تبادل گر حرارتی عمل میکرده است. یک قطعه پرنده نیز در قسمت جلویی این شی قرار دارد. دلایلی در دست است که نشان میدهد این شی با کنترل از راه دور هدایت میشده است. آیا این وسیله دلیلی بر وجود آدم فضایی های کاملا پیشرفته نیست؟ و به گفته ی این محقق جالب اینجاست که آن موسسات سری ابر قدرت های دنیا از این وسیله بهره گرفته اند و از روی آن بمب های اتمی را ساختند.

 

آدم فضایی ها در ماه

 

در سال 1969 سفینه"آپولو 11"به ماه فرستاده شد. گروه فضانوردان از جمله "آرمسترانگ" "کالینز" "اولدرین" پس از چندین ساعت حرکت به سوی ماه خبر دادند که چند گلوله ی نورانی اطراف پایه های سفینه هستند و با همان سرعت به دنبال آن حرکت میکنند. این گزارش کارکنان مرکز کنترل را نگران کرد. سه روز گذشت و هیچ انفجاری رخ نداد و آن ها به ماه رسیدند.

دستیار آرمسترانگ سال ها بعد در این باره می گفت گلوله های نورانی در فاصله سه فوتی ما بودند. سه بشقاب پرنده با قطرهای 15 تا 30 متر. مثل اینکه از یک مخزن اصلی جدا شده بودند. صداهای عجیبی از فرستنده ها می آمد. آرمسترانگ موج فرستنده را عوض کرد و به اوپراتور گفت: میخواهم بدانم جریان چیه؟ اوپراتور خبر نداشت چه شده است و گفت: چی شده؟ آنجا اوضاع خوبه؟ یکی از فضانوردان گفت:قربان یک چیزهای بزرگی کنار دهانه ی انفجار سفینه هستند. خداوندا مثل اینکه روی آن نشسته اند انگار اذ روی ماه دارند ما را نگاه میکنند پنج ساعت بعد که روحیه ها کمی بهتر شد آرمسترانگ و اولدرین تصمیم گرفتند از سفینه خارج شوند و به کالینز گفتند در سفینه آماده بماند تا در صورت بروز خطر به سرعت از ماه فرار کنند. دو فضانورد از سفینه خارج و در تاریکی گم شدند. در حالی که خانوادهاشان با چشمانی هراسان بر روی زمین به مونیتور ها خیره بودند. زمان به کندی میگذشت تا اینکه بالاخره آرمسترانگ و اولدرین بازگشتند و آرمسترانگ آن جمله تاریخی را گفت برای یک مرد قدم کوچکی است اما برای بشریت پرشی بلند. آن ها اثری از آن شی های فضایی پیدا نکرده بودند اما سال های پس از آن فضانوردان بارها و بارها چیزهای مشکوکی را در اطراف خود دیده اند.

آیا فضایی ها وجود دارند؟

در حالی که هرگز سند مطمئنی از وجود موجودات سیارات دیگر در دست نیست ولی بسیاری از مردم(یکیش خود من مگه میشه؟)نمیتوانند قبول کنند که در کهکشانی به این بزرگی که اندازه آن در حدود صد هزار سال نوری است هیچ موجود زنده دیگری نباشد این موضوع تا حدی پیش رفته است که در سالهای اخیر توجه خیلی ها به دولت آمریکا و ارتباط آن با فضایی ها جلب گشته و در این رابطه داستان های زیادی بر سر زبان ها افتاده و فیلم های زیادی ساخته شده است و راست یا دروغ افراد بسیاری گزارش داده اند که با چشمان خود آدم فضایی ها را دیده اند.

اینم از این دفعه ی بعد( 2یا 3 روز دیگه) چند تا داستان از گزارش انسان هایی که فضایی هارو دیده میذارم امیدوارم خوشتون اومده باشه و بیاد

بای

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:57در تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386  توسط sara  | 

Generated Image